تبلیغات
♥ بزرگترین سایت عکس بازیگران کره ای ★ و سریال افسانه جومونگ ♥

خلاصه قسمت هجدهم سریال افسانه جومونگ(به صورت کاملآ مفصل)

دسته :خلاصه قسمتهای سریال جومونگ ,


به ادامه مطالب بروید

اینم از خلاصه قسمت هجدهم سریال افسانه جومونگ

سوسونو با بامانگ ، فرمانده دزدها صحبت میکنه و میگه من حاضرم اون ضرری رو که به تو زدم جبران کنم، من دارم به گوسان میرم اونجا یه کوه نمکه اگه موفق بشیم همه ضرر تو رو میدم

جومونگ
 
جومونگ
سه برادر که نگران هستن ،علت اومدن سوسونو را از جومانگ میپرسن اونم میگه من فقط میدونم اومده معامله کنه

جومونگ

دوچی خبر زندانی شدن جومانگ رو به شاهزاده پو میده و میگه خیالت راحت دیگه جومانگ رفت!!!

جومونگ

پو هم خوشحال و شنگول به داداش و ملکه میگه جومانگ مرده، تسو میگه پس اونایی که باهاش بودن چی(مثلا نگران سوسونو هست) پو میگه من اونا رو نمیدونم، تسو عصبانی میشه و میگه 100بار بهت گفتم تا با چشم خودت ندیدی انقدر مطمئن نگو، و سرش داد میزنه، پو به ملکه میگه مامان چرا اینو تربیتش نکردی، مامانش هم برای اینکه بین سگ و گربه دعوا نشه میگه خب مامان جون راست میگه دیگه حواستو جمع کن

جومونگ

جومونگ

بویونگ پیش یوهوا میاد، یوهوا میگه از این به بعد هوا تو دارم حالا واسه چی اومدی ، اونم قضیه زندانی شدن جومانگ رو میگه،

جومونگ

تسو که نگرانه ، میره پیش یون تابال و میگه شنیدم گروهت به پست دزدها خوردن، اونم میگه ما بار اولمون نیست ، دختر من شیره!!

جومونگ

وقت رفتن تسو، یوهوا از در میاد تو ! تسو که انگار مادر شوهر یوهوا هست نه پسر هووش، بهش میگه تو اینجا چیکار داری ؟ اونم واسه اینکه دشمن شاد نشه میگه اومدم از یون تابال واسه مراقبت از جومانگ تشکر کنم

جومونگ

وقتی با یون تابال تنها میشه، یوهوا میگه اوضاع خطریه انگار میخوان جومانگ رو بکشن یه کاری بکن، یون تابال هم نگران میشه و محافظ رو میفرسته بره ببینه چه خبره

جومونگ

بامانگ جومانگ و اون سه تا رو ازاد میکنه و عذرخواهی میکنه ، اونا هم راه میفتن و میرن

جومونگ

سویونگ به سوسونو میگه تو از بابات هم بهتر میشی، جومانگ و سه برادر هم که جشن گرفتن و در حال خوردن هستن که ماری به جومانگ میگه هیچ تاجری اینکار رو که سوسونو کرد نمیکنه، اون دوست داره که اینکارو کرد

جومونگ
 
جومونگ

سوسونو به یاد حرف جومانگ میفته که میگفت من جونم رو برای تو میدم و تو دلش قلنج میزنه!

جومونگ

توی راه سربازهای بومانگ جلوشون رو میگیرن، محافظ ها دست به شمشیر میشن که سوسونو میگه این خودیه ، قرار از ما محافظت کنن ولشون کنین،

جومونگ

جومونگ

سهمیه خیلی کم نمک بین مردم تقسیم میشه ، بین مردم برای نمک دعوا میشه و همین خبر به گوش شاه هم میرسه

جومونگ

جومونگ
 
جومونگ

محافظ به یون تابال خبر میده که اوضاع سوسونو خوبه و رفتن به سمت گوسان

جومونگ

یون تابال به شاه میگه من 2000 کیسه نمک بهت میدم عوضش تو بذار یه کارگاه تولید اسلحه راه بندازم شاه که با مسئله نمک مشکل داره قبول میکنه ، موقع رفتن از قصر ، یوهوا اونا رو میبینه و یون تابال از نگرانی درش میاره

جومونگ

ملکه به یکی از کاهن ها میگه ، رابطه بین شاه و کاهن بزرگ خیلی بده واسه همین من میخوام تو کاهن بشی

جومونگ

کاهن هم که بیکار نمیشینه از یوهوا میخواد با شاه صحبت کنه تا از تصمیمش برگرده این وسط هم هر چی بند بوده به اب میده

جومونگ

میگه وقتی بچه بودم اومدم قصر و همین جا شاهزاده گیوم رو دیدم ، از همون وقت عاشق هم شدیم، ولی سرنوشت من این بود که کاهن بشم و نمیتونستم با مردی باشم، اما هنوز هم اگه باهاش روبرو میشم با عشقم باهاش روبرو میشم تو ازش بخواه از نظرش برگرده، یوهوا مخالفت میکنه و میگه ، من نمیخوام اون تسلیم دولت هان بشه و به ملاقات شاه میره و میگه من از تصمیمت حمایت میکنم

جومونگ

جومانگ و دارو دسته به گوسان میرسن اما از هر کی درباره کوه نمک میپرسن فرار میکنه

 جومونگ

جومونگ

جومونگ
هر چی میگردن کمتر پیدا میکنن تا اینکه سرو صدای بامانگ بلند میشه که شما منو گول زدین، همون موقع یه پیرمرد میاد و جریان رو براشون میگه...پیرمرده میگه که ما مردمی بودیم که در رفاه بودیم تا اینکه کاهنمون استفاده از کوه نمک رو قدغن کرد و مردم فقیر شدن اگه شما بخواین جاشو بهتون نشون میدم در عوضش هم هیچی نمیخوام...
 
جومونگ
 
جومونگ

میرن به کوه و نمک پیدا میکنن اما از بس که سر و صدا میکنن نگهبان ها پیرمرده رو میکشن و خودشون هم دوباره زندانی میشن

جومونگجومونگ
 

میگن مسئول کاروان کیه، جومانگ میخواد مردونگی نشون بده میگه منم اما سوسونو میگه وایسا کنار خودم میرم

جومونگ

سوسونو با کاهن گوسان روبرو میشه و حاضر جوابی میکنه

جومونگ

میگه من مملکتی به این بدبختی و مردمی به این فقیری ندیدم چرا نمیذاری مردم از نمک استفاده کنن

جومونگ

کاهن میگه قبلا دزدها به ما حمله میکردن ، تا اینکه قوم هابک به ما کمک کرد، من قسم خوردم از این کوه استفاده نشه مگه اینکه رییس قوم هابک یا از بازمانده هاش بیاد و کوه رو به اون بدم، اگر چه الان هابک جز دولت هان هست یه دفعه سوسونو یادش میاد که جومانگ بهش گفته بود پدربزرگم جز قبیله هابک بوده و اون از گوسان واسه مادرم گفته

جومونگ

میان جومانگ رو میبرن و کاهن جلوی جومانگ تعظیم میکنه

جومونگ

شاه به خاطر کمبود نمک دستور حمله به اوکجو رو میده تا نمک لازم رو به دست بیارن و خودش هم در جنگ شرکت میکنه و قرار میشه فرماندهی با خودش باشه اما تسو میاد جلو و از شاه میخواد رهبری به عهده اون باشه

جومونگ

اتش حسادت در چشمهای شاهزاده پو موج میزنه

جومونگ

نخست وزیر تسو رو شماتت میکنه و میگه به جای اینکه جلوش رو بگیری میخوای رهبر هم بشی تسو میگه تو که بابامو میشناسی!نظرش عوض نمیشه، اما اگه تو جنگ ببرم، میتونم رضایتش رو بدست بیارم

جومونگ

وقتی حاکم هیون تو میفهمه که شاه میخواد به اکجو حمله کنه میگه اون سربازهایی که من ازشون خواستم فیلم بود میخواستم عکس العمل شاه رو ببینم! ما از اوکجو حمایت میکنیم برای جنگ اماده شین

جومونگ

شاه از یون پالمو میخواد شب وروز شمشیر و اسلحه بسازه

جومونگ
 
جومونگ
جومونگ

کاهن زمان اعزام رو تعیین میکنه و به شاه میده همون وقت جومانگ از راه میرسه و به شاه میگه

جومونگ

از جنگ دست بکش که ما واست نمک اوردیم...

جومونگ

------------------عکسهایی منتخب وزیبا از قسمت هجدهم--------------------

قسمت هجده

-------------------------- قسمت هجدهم جومونگ و روایتی دیگر---------------------

قسمت هیجدم :حل مشکل نمک و نجات بویو از جنگ

سوسونو سر میز مذاکره با بئ مانگ میشنه و بابت گذشته ازش معذرت میخواد بی مانگ هم میگه فکر نکن مثل خودت میزارم زنده در بری که اگه بکشمت هم هنوز به هم بدهکاری سوسونو هم شجاعتش گل میکنه و میگه هر غلطی میخوای بکن فقط قبلش میخواستم بگم من اومده بودم تا باهم کار کنیم چون یه سفر دارم میکنم که توش اینقدر سود هست که تو و افرادت چند سال کار کنید اینقدر گیرتون نمیاد

تو زندان هم ماری از جومونگ میپرسه که سوسونو چرا اومده اینجا که جومونگ میگه اومده برای معامله با بی مانگ شاید میخواد جسدهامون بخره و در این مورد فلسفه بافی میشه

 دوچی هم بی خبر ار توافقات صورت گرفته بین بی مانگ و سوسونو میره قصر و گزارش موضوع رو به یونگ پو میده و میگه قرار جومونگ کشته شه یونگ پو هم که مثلاً میخواد در خبر رسانی اینبار گندی نزده باشه و خبرش دست اول باشه میپرسه کسی میدونه که دوچی میگه نه

اونهم هم دوباره جو میگردش و میره پیش مامانش و تسو میگه جومونگ مرد و رفت پی کارش که مامانش خوشحال میشه ولی تسو که نگران سوسونو شده در مورد کاروان میپرسه و میگه تو اگه چیزی با چشم خودت هم ببینی من که باور نمیکنم چه برسه به اینکه یکی از افرادت دیده باشه اونهم مرگ جومونگ که تا ما رو زیر خاک نکنه نمیمیره و بلند میشه از اونجا میره .یونگ پو هم ناراحت به مامانش میگه حالا بیا خوبی کن ببین چقدر به من بدبینه که مامانش میگه اون که مثل تو نیست جو گیر شه اون میگه تا وقتی مطمئن نشدی چیزیو باور نکن و تازه اگه درست هم باشه نباید به بابات چیزی بگی

بویونگ هم میره قصر دیدن مامان جومونگ و جریانو بهش میگه و دوباره موجبات نگرانی اونو فراهم میکنه

در این راستا از یه طرف تسو که نگران سوسونو و از اون طرف یوهوا که نگران جومونگ تصمیم میگرند برن خونه یون تابان تا در این مورد بررسیهای لازمو انجام بدن

تسو بلند میکنه میره پیش یون تابال و میگه خبر داری گروهت به جاده خاکی خوردن که یون تابال میگه ای بابا اینکه چیز تازه ای نیست همه تاجرها این بلاها سرشون میاد سوسونو خودش یه پا مرده میدونه چه کار کنه شما بهتره اینقدر نگرانش نباشید

تسو میاد بره که یوهوا هم میاد اونجا ولی سوتی نمیده و میگه اومدم  از یون تابال به خاطر کار دادن به پسرم تشکر کنم تسو هم که کم و بیش جریانو فهمیده از اونجا میره

یوهوا به یون تابال میگه یه خبری چیزی از کاروانت نمیگیری ببینی سالمند ؛ نیستند همین طور فرستادیشون برن تو چنگ دزدها یون تابال میگه چطوره که تسو هم در این مورد خبر داره و فقط من چیزی در این مورد نمیدونم ولی نگران نباشید افراد جومونگ هم باهاش رفتن چیزی نمیشه یوهوا میگه فعلاً که همشون اسیر شدن حالا کاروانت به جهنم ولی من پسرمو میخوام

یون تابال هم که متوجه وخامت اوضاع شده به اتوه جریانو میگه و میگه چند از افرادو بردار برو هنگ این ببین جریان چیه اتوه هم به خاطر سوسونو سریع افرادو برمیداره و میره

بی مانگ هم با سوسونو به توافق میرسه و جومونگو آزاد میکنه

سوسونو هم میره به مهمونه خونه و رییس پیلو از نگرانی در میاره سایونگ هم میگه داری یواش یواش به خصوصیات پدرت نزدیک میشی چون اونهم قبلاً همچین موقعیتی که براش پیش اومده رو خوب مدیرت و حل کرد

اونطرف هم جومونگ و همقطاریهاش خوشحال از موفقیتهای بدست اومده هستند که ماری به هیپبو میگه ما که خیالمون راحت بود ولی خوش به حالت که تو یکیو داشتی که نگرات بود جومونگ میگه مگه کسی هیپبو رو دوست داره که هیپبو هم قضیه رو میپیچونه و ماری هم جریانو میبره سر اینکه چطور آزاد شدن و به این نتیجه میرسند که سوسونو به خاطر اینکه جومونگو دوست داره جون خودشو به خطر انداخته که جومونگ هم میزنه کوچه علی چپ

سوسونو هم یاد کارهایی که کرده و حرفهای جومونگ توی قرارگاه بی مانگ میوفته و خوش خوشک میشه و خنده اش میگیره

کاروان سوسونو به سمت گوسان راه میوفته و بین راه بئ مانگ و افرادش به اونها ملحق میشند

کمبود نمک در بویو در حالا بالا گرفتنه و حقوق کارگاه آهنگری که نمکه کم شده و موسونگ هم صداش در میاد که موپالمو میگه بیا سهم منو بگیر تا آبرمون جلوی همه نبردی

قحطی طوری بالا گرفته که انگار مردم چیزی برای خوردن ندارن و اینطور برای یه کم نمک دست به یغه شدند .یون تابال هم این صحنه ها رو میبینه و متوجه نیاز شدید بویو به نمک میشه

همین گزارشات به قصر هم میرسه و بین وزیران اختلاف پیش میاد که اگه کاری نکنیم مردم شورش میکند و کم کم نابود میشیم  و اعصاب گوموا خورد میشه

اوته هم از سفر برمیگرده و به یون تابال جریانو میگه و خیالشو راحت میکنه

یون تابال که حالا نقطه ظعف بویو دستشه و به موفقیت سوسونو امیدواره میره پیش گوموا و میگه من یه کم نمک توی دست بالم دارم میخوام بدمشون به شما تا مشکلاتون حل شه  گوموا هم خوشحال میشه و میگه خدا خیرت بده ولی خوب در عوض چی میخوای که یون تابال میره سر اصل مطلب و میگه دلم میخواد توی کشورم یه کارگاه اسلحه سازی بزنم  برای همین میخوام یکی از آهنگرهاتون برای کمک بفرستین پیشم گوموا هم که میبینه پاش توی این موضوع گیره قبول میکنه

یون تابال سری هم به یوهوا میزنه و خبر سلامتی جومونگو بهش میده

بحث بحران نمک در جلسه کاهنین هم مطرح میشه و به یومی یول میگند که فعلاً همینطوریش داریم بدبخت میشم چه برسه به وقتی که دیگه دولت هان بخواد بهمون حمله کنه دولت که کاری نتونست بکنه شما یه طوری مردم آروم کن

ملکه هم مأورییونگو احضار میکنه و مراتب نگرانش در این موردو بهش اعلام میکنه و میگه توی این وضعیت شوهرم و یومی یول به جای اینکه به فکر حل مشکل باشند بدتر لج به لج همدیگه گذاشتن و کوتاه نمیان تو بهتره توی این وضعیت خودی نشون بدی تا کاری کنم جای یومی یول رو بگیری .تسو هم با ماست اگه به تخت رسید ازت حمایت میکنه .مأوری یونگ هم که اولین بارش این حرفها رو میشنونه حسابی کپ میکنه

یومی یول هم برای حل مشکل میره پیش یوهوا و میگه من از بچگی وقتی اومدم توی قصر گوموا رو دوست داشتم حیف که راهبیت دست و پامو بسته بود ولی از همون موقع همیشه بهش کمک کردم هواشو داشتم و همه کار برای کشور کردم حتی زندانی کردن هئ موسو که باعث شده از چشم گوموا بیوفتم و دیگه به حرفهام گوش نده تو هم بابت این کار ازم ناراحتی ولی الان فقط تویی که میتونی وادارش کنی از خر شیطون بیاد پایین برو باهاش حرف بزن شاید کوتاه اومد یوهوا هم میگه چرا تو کوتاه نمیایی برم بگم پشنهاد امپراطور هانو قبول کنه که من هم بندازه بیرون تازه اگه هم میخواست موافقت کنه من باهاش مخالفت میکردم

 یوهوا پیش گوموا میره و میگه توی این وضعیت که نمیتونم کمکت کنم ولی اومدم پیشت بگم که من بهت اطمیان دارم تا آخر حمایتت میکنم و از این حرفها گوموا هم میگه حتی اگه بویو نابود شه زیر بار زور نمیرم به موقع اش سر هانیها تلافیشو در میارم

جومونگ و نفراتش به گوسان میرسند که میبیند مردم اونجا به نون شبون محتاجند و از هرکی در مورد کوه نمک میپرسند فرار میکنند

سوسونو به جومونگ میگه اخه اگه اینجا کوه نمک بود حال روز مردم اینطور نبود سایونگ هم میگه اینهمه کوبیدم اومدیم اینجا  اگه نمک گیرومون نیاد کی میخواد جوابگو باشه رییس پیل هم مثل همیشه آیه یأس میخونه میگه بهتره تا بلایی سرمون نیومده برگردیم  که جومونگ میگه باید خودمون دست به کار شیم

و جستجو در قالب چند گروه پی گیری میشه

ولی به سرانجامی نمیرسند و بی مانگ صداش در میاد که همین موقع یه پیرمردچیه اونجا پیدا میشه و میگه اینجا کوه نمک وجود داره

پیرمرده براشون تعریف میکنه که مردم اینجا اول فقیر بودن ولی با پیدا شدن کوه نمک امیدشون بالا رفت و وضعشون خوب شد اما بعدش انگار اون کوه نفرین شد و کاهنان نذاشتن کسی بره اونجا و دوباره مردم فقیر شدن .ولی من اونجا رو بهتون نشون میدم در عوضش چیزی هم نمیخوام فقط میخوام مردم دوباره امید به زندگیو بدست بیارند

و با پیرمرده راه میوفتند و به محل کوه نمک میرسند

 اما جلوتر که میرند میبینند از اونجا مراقبت میشه. خبرو به جومونگ میدن و برای حمله آماده میشند که سایونگ میگه ما برای جنگ نیومدیم اومدیم نمک پیدا کنیم باید تا شب صبر کنیم و مخفیانه بریم اونجا

مثلاً هوا تاریک میشه و بدون اینکه افرادشون رو ببرند سمت کوه نمک راه میوفتن و به محل مرود نظر میرسند و پیرمده میره توی غار و براشون یه سنگ نمک میاره و همه خوشحال میشند

ولی یه دفعه سربازها میریزند اونجا و بین اون همه یه تیر به پیرمرده میزنند .جومونگ و افرادش هم که غافل گیر شدن تسلیم و با قرار کیفر خواست زندانی میشند

وقتی میخواند رییس گروه رو برای ملاقات با رییسشون ببرند جومونگ بلند میشه مردونگی رو کنه که سوسونو بهش میگه وایستا کنار من میرم و جومونگ از نگرانی در حال آب شدنه

سربازها سوسونو رو پیش رییسشون میبرند و رییسه که یه راهبه میگه خوب اومدی اینجا چه کار  سوسونو هم از برنامه هاش برای بدست اوردن نمک میگه که کفر رییس در میاد و میگه تو میخواست به مقدسات ما دست بزنی سوسونو هم میگه این کوه نمک که باعث بدبختی و فقر مردم شده مقدسه این چه مقدساتیه شما دارید که مردم بابت اون دارند بدبخت میشند . بیاد نمکهاتون بفروشید به من تا از این بدبختی درتون بیارم

رییسه از حرفهای سوسونو خوشش میاد و میگه آفرین دختر خوب ولی راستش کوه نمک مال من و مردم اینجا نیست .در زمانهای گذشته دزدها زیاد به اینجا حمله میکردن و مردم غارت میشند که با کمک قبیله هابک ما بر اون فائق اومدیم من هم به پاس این کمکشون کوه نمکو بهشون بخشیدم و این کوه نمک مال هابکیهاست هر چند که نابود شدن ولی یه نفرشون زنده مونده و من تا اونو نبینم نمیزارم دست احد الناسی بهش برسه .سوسونو هم یاد حرفهای جومونگ میوفته که اون نوه رییس قبیله هابکه و جریانو به رییسه میگه

جومونگو هم به اونجا میارند و سوسونو معرفیش میکنه که رییسه هم وقتی میفهمه همچین احترامی بهش میزاره

گوموا هم صبرش تمام میشه و در جلسه با مقامات میگه قحطی نمک بویو رو گرفته مردم از کمبود نمک دارند زجر میکشند و ما هی هیچی نمیگیم هانیها پروتر میشند و فکر میکنند بهشون سرباز میدم ولی به جاش سربازها رو میبریم جنگ با اکجو و نمکهاشون بالا میکشیم تا بفهمند نمک ندادن به ما یعنی چی همه برای جنگ آماده شین خودم هم فرماندهیو به عهده میگیرم که این بین تسو هم برای اینکه خودی نشون بده به باباش میگه بزارید من فرماندهیو به عهده بگیرم

 بعد از جلسه وزیر بو به تسو میگه اخه این چه کاریه تو که کارو خرابتر کردی پس قول و قراری که با یانگ جو داشتی چی میشه که تسو میگه بخوایم نخوایم جنگ شروع میشه و کاری هم از دستمون بر نمیاد بزار توی جنگ خودی نشون بدم برای ولیعهدیم فایده داشته باشه

 وانگ سو وان هم خبر حمله بویو به اکجو رو به یانگ جو میرسونه که اونهم میگه چه غلطها و یه گونگسو میگه سریع افرادو آماده کن و ببر اکجو تا حال گوموا رو بگیریم من میخواستم امتحانش کنم که خودش امتحانشو پس داد

در بویو هم همه برای جنگ آماده میشند و گوموا هم سری به کارگاه میزنه و از نزدیک ساخت سلاحها رو زیر نظر میگیره که ژنرال هوک چی خبر کارهای یانگ جو رو براش میاره

یومی یول هم بالاخره به خاطر گوموا کوتاه میاد و دوباره بساط راز و نیاز با خدایانشو پهن میکنه و زمان حرکتو تعیین میکنه و ایندفعه میده به چولانگ ببره پیش گوموا .گوموا هم میگه همین الان حرکت میکنیم که خبر میرسه جومونگ برگشته . تسو هم چشم غره میره به یونگ پو میگه دیدی گفتم این بمیر نیست

جومونگ هم با سوسونو میاد اونجا و به گوموا میگه دیگه نمیخواد برین جنگ من یه منبع نمک پیدا کردم که میتونه نمکمون را تامین کنه و اینطور حال هانیها رو بگیریم

قسمت نوزدهم : جومونگ فرستاده مخصوص شاه

  • برچسب ها: خلاصه قسمت هجدهم سریال افسانه جومونگ، افسانه جومونگ، جومونگ، سریال جومونگ،  
  • دنبالک ها: خرید سریال افسانه جومونگ + تمامی عکسهای داخل این سایت + جایزه ویژه دو فیلم 2008،